میگه: طرف، جلو عابربانک به من گفت:«حاج آقا! من عابر بانک بهم پول نمیده، شما بیا شماره کارتتو بده به من تا پول بریزم به حساب شما بعد شما بگیر بده به من.»

این دوست منم چون لباس شیخی تنشه خیال می‌کنه نباید به هیچ درخواستی جواب رد بده، واسه همین قبول کرد.

میگه کارتمو دادم دستش، او هم صفحه عابربانکو به من نشون داد که اسمم و مبلغ رو نوشته بود، منم دیگه ندیدم که دکمه تایید رو بزنه،(رسید هم بهش نداد)

بعد گفت: «خب حاج آقا! بیا بی زحمت پول بگیر بده به من.»

میگه کارتو زدم اما الحمدلله داخلش پول نداشتم و بهش گفتم نیومده داخل حسابم، بعد یارو گفت: خب حاج آقا بعدا که اومد به حسابت برام بریز و رفت....

تااازه بعدش فهمیدم چه کلاهی داشته سرم می‌رفته.