سوار اتوبوس شرکت واحد شد و روبروی خانم‌ها نشست، نگاهی به زنان می‌انداخت و بعد دستش را جلوی چشمناش می‌گرفت؛ و با زبان بی‌زبانی فریاد می‌زد: «ببینید که من چقدر چشم پاکم»

اما برای من سؤال بود که چرا صندلی‌اش را تغییر نمی‌داد وقتی صندلی‌ها خالی بود؟!!